با احترام .... سلام

دل ، فکر و چشم نوشته

 من بدهکار توام ای مادر
  

            همه جانی که به من بخشیدی
    

                  لحظاتی که برای امن من جنگیدی
         

                            و بدهکار توام عمرت را
            

                                   روزهایی که ز من رنجیدی 
              

                                   اشک ها دزدیدی، و به من خندیدی

 

                                من بدهکار توام ای مادر!

 

           

نوشته شده در جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط سحابی نظرات ()

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».

پدر با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست‏‏ دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم.

من احساسات واقعی رو با کتی پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما میدونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ ، موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره.

اما فقط احساسات نیست، پدر. کتی به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک کانکس توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون.

ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. کتی چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم.

در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و کتی بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره.

نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
*
با عشق*
*
پسرت جک *

پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من خونه دوستم تامی هستم . فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن

 

همیشه چیزی هست که بشه بابت نبودنش خدا رو شکر کرد...

برگرفته از وبلاگ :در زمین عشقی نیست که زمینت نزند ،آسمان را دریاب

 

 

یا علی

نوشته شده در جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط سحابی نظرات ()

اخلاق .....

 

                   ودیگر هیچ!!!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ توسط سحابی نظرات ()

عید...

خونه تکونی ، خرید ،‌شلوغی ،‌هیاهو ،‌تحویل سال ، عید دیدنی ، عیدی ، آجیل ، تعطیلی ، شادی ، کنترل به دست بودن شبانه روزی ، مسافرت ، تفریح و....

آره ، عید یعنی این ....

الان که دارم این پست رو میذارم ( که کاملا بداهه و بدون آمادگی قبلی هم دارم این کار رو می کنم و نمی دونم آخرش قراره به کجا ختم بشه ) یک ساعتی میشه که از شستن یه فرش نه متری رهایی یافتم .

راستش دلم گرفته ! آره گرفته .. نه از بابت شستن فرش،  نه

داشتم فکر می کردم خدایا شکرت که دارم فرش می شورم ، داشتم به اون مادری فکر می کردم که تو خونه اش فرشی نداره که بخواد واسه شستنش به تکاپو بیفته

داشتم به اون بابایی فکر می کردم که این روزا شب و روز رو به هم دوخته تا نذاره حسرتی به دل بچه هاش بمونه .. به بابایی که نمی دونم این روزاش رو کجا و چه جوری باید بگذرونه که اسیر نگاه بچه هاش نشه ...

بابام همیشه میگه : هیچ چیزی واسه یه مرد دردناکتر از شرمندگی پیش زن و بچه ش نیست .

خدایا ؛ هیچ مردی رو شرمنده روی خانواده ش نکن

داشتم به اون حاجی فیروزی فکر میکردم که این روزا روش رو سیاه کرده تا روسیاه وجدانش نشه ...

.....

.............

......................

..............................

یاعلی

نوشته شده در جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط سحابی نظرات ()

← صفحه بعد

Design By : Pichak